تبليغاتX
حرفهای نگفته


حرفهای نگفته









این روزها دارم حس کپک زدگی رو تجربه می کنم

درمانی براش سراغ ندارم شاید بمونم تاکاملا کپک بشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 10:44  توسط چکاوک  | 


خداوندبرای سنجش اعمال انسان میزانی قرارداد.نیکیهادریک کفه وبدیها درکفه دیگر

واین خود دلیلی است بر نسبی بودن خوبی یابدی انسان.انسان کاملا خوب ویا کاملا بد نداریم آدمی دریک لحظه می تواند خوب باشد ولحظه بعد بدباشدآنچه مهم است اینست که خداهیچگاه از انسان نومید نمی شود ومجموع این لحظات است که تعیین کننده عاقبت آدمییست.هرلحظه عمری که خدابه ما می دهد  ازبابت همین امیداست شاید درفرصتی دیگر کفه خوبی را سنگین ترکنیم 

این طریقه محاسبه برای من خیلی جالب است. کاملا عادلانه.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 12:37  توسط چکاوک  | 


خودت کلماتی را برزبانم جاری ساز برای سپاسگزاری ازخودت مهربانم.می گویندهرکه به تو تکیه کردسرگردان نماندومن بارها این راتجربه کرده ام.یاری کن تادرهیچ لحظه ای فراموشت نکنم.بیاد دارم که درلحظات ناامیدیم مراامید بودی و درشرایط سخت اوضاع رابگونه ای تغییر می دهی که خودم هم می مانم که چطورهمه چیز درست شد.سپاس 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 11:4  توسط چکاوک  | 


وقتی گریبان عدم بادست خلقت می درید

وقتی ابدچشم توراپیش ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تورادرآسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تورابااشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی وعاقلی

یک آن شداین عاشق شدن دنیاهمان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مراازعمق جانم می ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان بنامم سجده کرد

آدم زمینی ترشدو عالم به آدم سجده کرد

من بودم وچشمان تو نه آتشی ونه گلی

چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی وعاقلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 14:44  توسط چکاوک  | 


 ازمن خواستی تمام آرزوهایم را قربانی کنم.دیروزتک تکشان را به قربانگاه بردم و هرآن امید داشتم که برایم قربانی دیگری بفرستی وبگویی این فقط برای امتحان  توبود.ولی هیچ ندایی نیامد.

من ماندم  وآرزوهای سربریده 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 9:51  توسط چکاوک  | 


سواربرموج کوچکی شدم به آرزویی. نمی دانم کی به میان اقیانوس رسیدم باوحشت دست درهر خس وخاشاکی می زنم چقدربی انتها ونامعلوم است کم کم خسته می شوم وخودرا به موجهای بزرگ می سپارم ورهامی شوم.گاهی وقتها انگارخداهم کاری به کارآدم ندارد.ای کاش به  ساحل امنی برسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 6:54  توسط چکاوک  | 


و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

هر کسی گمشده ای دارد .

و خدا گمشده ای داشت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 6:42  توسط چکاوک  | 


فرصتی بود برای تکاندن روح 

دیدن دوباره  چیزهایی که  تکراری وعادی شده .خیلی وقت بود ستاره ها را ندیده بودم

خیلی وقت بود که آسمان راهم ندیده بودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 13:6  توسط چکاوک  | 


اگریادتان بود

       و

       باران گرفت ...

         دعایی بحال بیابان کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 11:38  توسط چکاوک  | 


   دوست دارم آن را که روانش خویشتن بربادده  است ونه اهل سپاس

خواستن ونه سپاس گزاردن زیرا که همواره بخشنده است وبدور از پاییدن

خویشتن.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 10:59  توسط چکاوک  |