وقتی گریبان عدم بادست خلقت می درید
وقتی ابدچشم توراپیش ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تورادرآسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تورابااشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی وعاقلی
یک آن شداین عاشق شدن دنیاهمان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مراازعمق جانم می ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان بنامم سجده کرد
آدم زمینی ترشدو عالم به آدم سجده کرد
من بودم وچشمان تو نه آتشی ونه گلی
چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی وعاقلی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 14:44 توسط چکاوک
|